زن باکره
خب ... راجع به مو٬ خیلی داره نوشته هاش اذیتم می کنن ... نوشته که من باهاش کاری کردم که از همه ی انسان ها متنفر بشه و خودم و اونو بازی دادم. خیلی نوشته. نمیدونه که من میخونم اونجارو و نمیخوامم بدونه. ولی خب سخته برام سکوت. نوشته من به جای اینکه بایستم و مبارزه کنم بزم های شبانه و مهمونی و خونواده و دوستام رو ترجیح دادم به اون و در یک کلمه نوشته که من بزدلم! ننوشته که توی این یک سالی که ندیدمش من چقدر تحقیر شدم چقدر سختی کشیدم چقدر اذیت شدم و حسرت به دل موندم که این فقط باشه من دستش رو بگیرم توی دستم! این حسرت تا آخر عمر روی دلم مونده! الان که دیگه حسی بهش ندارم و فقط برام غم مونده و حسرت داره از عشق میگه و منی که زندگی و رویاهاش رو خراب کردم! ممکنه خیلی از شماها حق رو به من بدید چون این نوشته ها یه طرفه هستن و فقط دارید از زبون من میخونید از چشم های من این رابطه رو می بینید ... اما گاهی بهش حق هم میدم! چون من خیلی چیزایی که نباید میگفتمو بهش گفتم! بهش گفتم که راجع به خودش و خونوادش چه فکری می کردم و ... طوری رفتار کردم که تمام پرده های حیا بینمون پاره شد! من ازین دخترهای سلیطه نبودم ولی این آخرسری ها حرف هایی زدم و طوری رفتار کردم که بد بود. خیلی زشت بودن. ولی ... نمیدونم ... اشتباهات من کم نبودند. ولی احساسم دست خودم نبود که بخوام همچنان بعد از یک سال و سه چهار ماه دوری داغ و عاشقانه نگهشون دارم اونم با این همه سختی و مشکلات ... راجع به چارلی ٬ باهمیم هنوز . هر روز باهم صحبت میکنیم. دل تنگیم براش کمتره چون دیگه انقدر به ندیدن عادت کردم که زوده بعد از دو ماه بخوام آبغوره بگیرم کماینکه کم نگرفتم! دعواهامون باهم زیاد شدن. نشده من بخوام جایی برم و چارلی اعصابم رو بهم نریخته باشه طوری که منی که به صبوری و آروم بودن بین دوستام معروفم رو به جایی رسونده که فقط بهش فحش دادم و تلفنم رو دو روز سه روز خاموش کردم!! البته کم هم نبودن لحظاتی که باهم خوش بودیم و شب ها دو سه ساعت توی رختخواب باهم حرف زدیم ولی خب ... دعواها زیاد شدن. بهش میگم که من میخوام اینجا بمونم میگه بیا ایران عید باهم عروسی میکنیم قول میدم سه چهار سال دیگه ببرمت!! حرف اون اینه و حرف منم اینکه من دیگه نمیخوام به اون روانی خونه برگردم من اونجا نمیتونم زندگی کنم. و تقریبا همیشه سراین موضوع بحثمون شده . ولی خب ... دلم براش تنگ شده و خیلی جلوی خودمو میگیرم که بهش نگم ولی گاه گاهی از زبونم در میره و میگم! راجع به اون آقای بُلد شده ٬ اسمی که براش انتخاب کردم هست نیما! مثلا! البته اسمش خیلی معنی قشنگی داره ولی چون همه ی اسم ها اینجا مستعار هستن اینم به همون تبعیت میشه نیما! پسر خیلی خوبیه. برخلاف پسرهای ایرانی که همه چیز رو مخفی می کنن و نمیگن خیلی قشنگ از احساساتش میگه و رک و روراست بهم همه چیز رو میگه. اهل بازی دادن نیست. من خب اون موقع فکر میکردم آب نمک خوابونده. البته الان شاید زیاد فرقی نکرده باشه ولی توضیحاتی که برام داد دیدم حق با اونه و شاید من هم اگر جای اون بودم مردد بودم. قضیه اینه که نیما و ونوس ۹ ساله باهم هستن ولی یک سال آخر همیشه باهم دعوا و جروبحث داشتن. به گفته ی نیما ونوس کارهایی رو میکرده که نیما ازشون متنفر بوده و ... خلاصه بحث و ... بعد نزدیک به سه ماه قبل هردوشون وقتی میبینن دیگه هیچی بینشون نمونده تصمیم میگرن از هم جدا بشن. و توی این دوماهی که ونوس از نیما جدا شده بوده با پسر دیگه ایی بوده. یک ماه بعد ازینکه نیما و ونوس از هم جدا میشن ٬ منو نیما همدیگرو می بینیم. اوائل هیچی که بینمون نبود ولی خب کم کم ... الان هم هیچی نیست ولی خب از دوست عادی فراتر رفتیم. بعد٬ ونوس برمیگرده و از اون پسره جدا میشه. نیما مردده چون نه دیگه به ونوس اعتماد داره و نه دوستش داره. صرفا چون ونوس عشق بچگی هاش بوده بهش احترام میذاره. به گفته ی خودش تا زمانی که منو ندیده بوده احساس میکرده همه چی با ونوس تموم شده ست و دیگه هیچ وقت عاشق نمیشه تا اینکه با من آشنا میشه و به وجود احساساتی در خودش پی میبره که تا قبل ازین نمیدونسته چنین چیزی رو هم میتونه حس کنه. و بعد یهو ونوس برمیگرده و نیما نمیتونه تو احساساتش عمیق بشه. الان چیزی که نیما رو تو انتخابش مردد کرده اینه که آیا میتونه با ونوس هم چنین احساسی که به من داره رو داشته باشه یانه؟ میتونن دوباره باهم خوب بشن یا نه؟ و دروغ چرا٬ با وجود اینکه پسر خیلی خوبیه و من هم ازش خوشم میاد ولی باهاش راجع به ونوس خیلی حرف زدم و تشویقش کردم که رابطه رو باهاش ادامه بده و ازش بخواد که نیما رو گرم کنه و نیما ببینه آیا میتونه بهش حسی داشته باشه یا نه ... که اگر رابطه رو باهاش تموم کرد دیگه تا آخر عمرش حسرت و افسوس نخوره که من به عشق ۹ ساله مون پشت پا زدم و ....! خلاصه همین دیگه .... جریانات اینجوریاست ... ولی نوشته های مو بدجوری اذیتم میکنن مامان و بابام تا دو ساعت دیگه از ایران راه می افتن و میان اینجا. دو ماهی مهمون خواهند بود. انگاری سه ساله ندیدمشون. انقدر دل تنگشون هستم که ضربان قلبم رفته بالا. اصلا انگاری یه طور دیگه دوستشون دارم. وای خدا ... شنبه عصری من پیششون خواهم بود! ( آخه مستقیما نمیان اینجا و شنبه صبح من و شوهرخالم میریم دنبالشون ٬ با ماشین ) اینجا هم یه برف خیلی خیلی خوشگلی اومده که نگو! همه جا رو سفید پوش کرده و هواشناسی هم گفته می باره ... تقریبا میشه گفت اولین برف جدی امسال اینجاست. خیلی خوشگل شده. مو همچنان تو وبلاگ مشترک دو نفره مون داره می نویسه و تو آخرین نوشتش هم نوشته که از من بدش میاد! ازم متنفر نیست ولی باورش نمیشه که من انقدر سنگ دل باشم و به بهانه های واهی رابطه رو تمومش کرده باشم ... نمیدونم چیه که هر دفعه ایی که این نوشته دقیقا من نصفه شب و قبل ازینکه بخوابم و آخرین چک های گودریم رو میکنم نوشته ش رو میخونم و خودتون حساب کنید که چه اعصابی ازمن خورد میشه و تا صبح همش کابوس می بینم ... دلم میخواد بهش زنگ بزنم و بگم که اشتباه میکنه ... ولی خب ... نمیخوام .... می ترسم صداشو بشنوم ... ازون طرف هم یه چیز ناراحت کننده ایی که هست اینه که فهمیدم دوستم از دوست پسرش حامله شده!!! یعنی ازین افتضاح تر نمیشد!!! اصلا باورم نمیشه!! من با این دوستم روزهای آخری که ایران بودم حرفم شد و با وجود اینکه حق با من بود و خودش هم همه جا نشسته بود و گفته بود که تقصیر من بوده - یعنی تا زمانی که من ایران بودم اینطوری میگفته - بعد اینجا که اومدم با یکی از پسرهای سابق دانشگاهمون داشتم چت میکردم که گفت آره فلانی یه چیزایی راجع بهت پارسال گفته بود من واقعا شک داشتم که بهت بگم یا نه ولی الان با دوباره پیش کشوندن اون حرفا دلم میخواد ازت بپرسم ببینم واقعا صحت داره یا نه ... گفتم بگو؟ گفت هیچی فلانی پارسال همه جا رو پر کرده بود که آره تو دختر نیستی! من نمیدونم چرا این حرفو زد اصلا اگر هم نباشی به خودت مربوطه ولی من ازینکه میدیدم تو اینقدر هوای اینو داری بعد این پشت سرت میشینه اینجوری میگه خیلی ناراحت میشدم یه بار بهش گفتم مگه کسی اومده ازتو پرسیده که هرجا میشینی اینو میگی؟؟ خیلی اعصابم ریخت به هم ... حالا چی؟ من با دوست پسر الانی این خانوم هم دوست بودم و هروقت اینا باهم دعواشون میشد من میرفتم آشتی شون میدادم یا با دوست پسرش حرف میزدم و .... یعنی انقدر من هواشو داشتم ... بعد این ببین پشت سر من چه چیزایی و به چه کسانی که نگفته! ازون روز تا حالا اعصابم خورد بود بعد این خبرو که شنیدم جا خوردم! خیلی زیاد! فکر کن یه دختر ۲۱ ساله بدون ازدواج حامله بشه؟!!!! وای! این چند شب هی این ور اون ور بودم ... نشد بنویسم. خلاصه که ازون شب این آقا برای من بُلد شد. نگو ازون طرف هم همین طور بود. خلاصه توی فیـــ.س بوک یه مسیج به من داد و مسیج بازی ها شروع شد و ... بعد چند روز من اددش کردم و خلاصه یه سری حرفای یه خیلی معمولی زده میشد. من فهمیدم که این آقا یه دوست دختر داشته که ۹ ســــــــــــــــال بوده باهم بودن ولی از وقتی درس این آقا تموم شده بود اینا باهم تموم کرده بودن. راستش دلایلش رو من از بقیه یه چیزای دیگه شنیدم ولی بعدا خودش گفت نه مشکلات ما ریشه دار تر از این حرفا بود و میخواست واسه من تعریف کنه که من نذاشتم. گفتم به من ربطی نداره. خلاصه یه چند وقتی گذشت تا اینکه یه روز دخترخاله م به من گفت بیا با این برو تیوولی. این مکانی که اسم بردم یه جای دیدنی اینجاست که از سرتاسر دنیا توریست میاد میبینه و در ضمن واسه کریسمس خیلی قشنگ درستش می کنن ... گفت بیا با این برو رابطه تون هم یا این وری بشه یا اون وری! آخه خیلی حرفای بودار این آخرسری ها میزد ولی خب ... هیچ خبری نبود! ازون طرف هم یه بار پسرخاله ی من خیلی به شوخی سرمیز شام از من پرسیده بود خب از فلانی چه خبر؟!! جلوی خاله و شوهرخاله م و البته اینا خیلی کول هستن و مشکلی نبود ولی من واسه ناز کردن و چمیدونم یه جور جلب توجه کردن برای همون فلانی مذکور به شرح ماوقع پرداختم!! بعد اونم گفت اکی بیا این پسرخالت رو اذیت کنیم. من میرم بهش میگم که از ریرا خوشم اومده ولی هیچی بهش نگفتم تو برو بهش بگو و وقتی اون اومد بهت بگه خودتو بزن به اون راه و .... فقط حواست باشه نخندی! منم خر! گفتم نـــــــــــــه! آخه بعدش چی؟؟ گفت خب بعدش میگیم میخوایم باهم ازدواج کنیم دیگه!! گفتم نه اگه این طوری بخوایم فیلم بازی کنیم اینم هی جلوی خاله م اینا میگه بده! آقا من یه تعارف خشک و خالی زدم که نه!! اینم گفت اکی نمیکنیم! اه منو میگی! ضد حالی بودا! دیگه حرفی نشد تا بحث این تیوولی با دخترخاله پیش اومد و ... فردا شبش من آن لاین بودم که دیدم مسیج داد و خلاصه کلی حرف تا اینکه رسید سراینکه آره امروز دخترخالت زنگ زده بود به من و ... حالا منم که خبر داشتم گفتم ااا؟ خب؟ گفت آره این جوری بهم گفته ... گفتم ا جدی؟ من خبر نداشتم که همچین چیزی رو از تو میخواد و ... بعد گفت یه خورده صبر کن تلفن. رفت و یه نیم ساعت بعد برگشت و گفت خب میخوای بقیه ش رو بشنوی؟ گفتم هوم بگو ... گفت آره راستش من اصلا خودم میخواستم بهت پیشنهاد بدم که یه شب دوتایی بریم شهر ( منظور همون دیـــــــــ./ســ.کو هستش ) و حواسم به تیوولی نبود و ولی راستشو بخوای مشکلی که هست اینه که دوست دختر من برگشته ... من خیلی از تو خوشم اومده ولی خب ... نمیتونم نسبت به ونوس هم بی تفاوت باشم چون ۹ سال کم نیست و .... ولی چیزی که هست اینه که من باید ببینم میتونیم مشکلاتمون رو باهم حل کنیم یانه! چون مشکلات ما خیلی عمیق و ریشه دار هستن! بعد از من پرسید میدونم که خیلی عجیبه پرسیدن این سوال ولی میتونم ازت بپرسم که آیا تو از من خوشت اومده یا نه؟ من گفتم چرا اینو میپرسی؟ گفت آخه انقدر این چند روزه فکر کردم و تو تصمیم گیری مردد شدم که باید ازت اینو بپرسم! گفتم واست مهمه بدونی؟ گفت آره. گفتم ولی متاسفانه من نمیتونم بهت جوابی بدم. گفت خواهش می کنم ... گفتم خب اگه میخوای بدونی آره من خوشم اومده ولی تو اولین کسی هستی که من بهش چنین چیزیو گفتم! گفت مرسی این خیلی برای من پرمعناست و ... خلاصه هی حرف و حرف و ... ولی خلاصه کنم که ایشون یه جورایی منو خوابوند تو آب نمک!! من که دیگه به کل قیدشو زدم اگرچه که خیلی خیلی ازش خوشم اومده بود ولی به خودم میگفتم آشغال دوست دختر داره! حق نداری بهش فکر کنی! و دقیقا همون شب بود که اون متن رو تو اینجا نوشتم. یه دو سه روزی ازش قایم شدم و درصورتی که ازون روزی که ما به هم تو فیسبوک مسیج داده بودیم هر روزش در ارتباط بودیم ... بعد دو سه روز آن شدم همین آن شدم بهم پیغام داد که چرا از من خودتو قایم میکنی؟ چرا دیگه باهام حرف نمیزنی! من وقتی باهات حرف میزنم احساس خوبی بهم دست میده و .... خلاصه ... منم گفتم دوست دختر داری اجازه نداری با من حرف بزنی و برو اول تکلیفتو با خودت معلوم کن هروقت دونستی من اگه بودم باهات جرف میزنم! گفت نه خواهش می کنم من نمیتونم استاپ کنم خودمو .... اون شب هم گذشت و دوباره فرداش منم که خیالم راحت که دیگه قرار نیست بهش مسیج بدم که خودش بهم داد و .... خلاصه این مسیج بازی ها هرشب تقریبا ادامه داره ... تا اینکه امشب خونه ی یکی از دوستای پسرخاله دعوت بودیم که اینم با دوست دخترش قرار بود بیان. من هرکاری کردم که از زیرش در برم و برم با یکی دیگه از دوستام یه دیـــ.سکو نشد! مجبوری رفتم و اصلا دلم نمیخواست دوستدخترش رو ببینم. رفتم و احساس می کنم این دختره هم یه چیزایی راجع من حس کرده بود! نمیدونم خیلی یخ بهم نگاه میکرد و من تمام سعی خودم رو میکردم که دستام نلرزه! اما می لرزید! خب بدم میاد از خودم تعریف کنم اما از نگاه های پسرا حس می کردم که باید خوشگل شده باشم! و خب خیلی از خارجی های اون جمع هم بهم گفتن . خلاصه کم کم گرم گرفتم و آخر مهمونی ونوس دوست دخترش منو بغل کرده بود و میگفت دوست دارم دوباره همو ببینیم. حالا قبل مهمونی پسره بهم گفته بود که پیشاپیش منو ببخش که تو مهمونی نمیتونم راحت باهات صحبت کنم و راحت باشیم باهم! بعد موقع خداحافظی اینجا رسم هست که معمولا کسانی که بهت نزدیک هستن رو بغل میکنی ... من دستم رو دراز کرده بودم که دست بدم که یهو منو در آغوش گرفت و خداحافظی کرد! کلا که آدم عجیبیه! منو فعلا تو آب نمک نگه داشته مثلا!! به خیال خودش!! این بود داستان من .... وااای از خستگی چشام باز نمیشن. برم بخوابم. الان به وقت ایران ساعت ۵ صبح هستش .... :پی کلا عادت کردم . عادت کردم یکی بهم توجه کنه! انگار یه جور مریضی باشه! یا نمیدونم شایدم این خاصیت همه ی زن هاست٬ هان؟! خب تاحالا جای زن دیگه ایی نبودم تا بدونم چه جوریه! همه دلشون میخواد مثل من پسرها موس موس شون رو بکنن یا نه٬ این منم که حالا که اومدم این سر دنیا و یه جورایی کنج عزلت برگزیدم٬ و اکثر این پسرهای دور و ورم پسرهای مو بوری هستن که یا دو حالت داره عشق و عاشقی شون! یا میخوان بکشوننت توی تختشون٬ اونم همین امشب! یا اینکه ازون عاشق های حال به هم زن هستن که حتی دلت نمیخواد یه دقیقه هم دوست دخترشون باشی٬ چه برسه به اینکه نقشه ی ازدواج بکشی! خارجی هم میشه یا عرب یا ایرانی. راستش ملیت دیگه ایی هنوز بهم پیشنهاد نداده! عرب ها دروغ چرا اکثرا خوش قیافه هستن و خوش تیپ ولی متاسفانه قد ندارن! تا الان هرچی عرب دیدم هم قد خودم بوده و من دلم پاشنه بلند میخواد! هرهر نخند! قد خودم بلنده ولی فکر میکنم کفش مهمونی اگه پاشنه نداشته باشه تو برو قید سگظی به چشم اومدن رو بزن! واسه همینم برام خیلی مهمه که طرفم قدش بلند باشه. مو رو دیدید؟ مو قدش ۱۸۷ بود! چارلی رو چی؟ قد چارلی ۱۸۲ بود( یعنی هست هنوز! هنوز باهم هستیم یه جورایی ) خب اصولا قد چیز خیلی مهمیه واسه من و میشه گفت یکی از ملاک های سگظی بودن واسم حساب میشه. همون میلو بود؟ که الان هم هی برام ایمیل میزنه و به حق چیزهای نشنیده هی میگه : برگرد از وقتی رفتی دلم بیشتر برات تنگ شده؟!! ( انگار ایران بودم هر روز هم رو میدیدیم! اصلا یادم نمیاد آخرین بار تو کدوم مهمونی دیدمش! فکر کنم چهارشنبه سوری بود؟!! ) اون میلو هم قدش خیلی بلند بود. حالا دقیقش رو بخواید میتونم ازش تو یکی از این ایمیل هایی که میزنه بپرسم! مطمئنا خوش حال میشه ببینه من بهش اینترستت هستم!!! هاها!! :)) این جور چپ چپ نگام نکن! تا الان از وقتی اومدم اینجا ۱۰۲ بار بهش گفتم که من اصلا بهش فکر نمی کنم و بهتره از فکر من دربیاد بیرون و به همین صراحت و مستقیمی هم گفتم! حالا نمیفهمه تقصیر من نیست! آهان داشتم راجع به گروه سوم می گفتم٬ ایرانی ها ... راستش رو بخواید ایرانی ها هم دو دسته هستن. یا اونایی که فکر می کنن که تو ازون دسته دخترهایی هستی که اروپا رو با ببخشید ج.../نده خونه اشتباه گرفتی و اومدی اینجا بدی و بری! یا ... یا ... خب دوست دختر دارن یا اینکه ... خب دسته ی سومی نیست ... یعنی حداقل من ندیدم به استثنای یکی ... که توضیحش مفصله و طولانی ... فقط همین رو بگم که در روزهای اولی که من اومدم اینجا با پسری آشنا شدم از دوستان پسرخاله م. خیلی پسر خوب و مودب و خون گرمی بود. شب اولی که هم رو دیدیم باهم فوتبال دستی بازی کردیم و من در کمال ناباوری ایشون رو که بازیکن قهاری بود بردم!! حالا چه با منظور چه بی منظور من ازش بردم و همون شد آغاز جایی که من حرکاتش رو یادمه. چون پیش ازون برام فقط یه پسر ایرونی بود که فارسیش افتضاح بود و به دوست دانمارکیش یاد میداد به فارسی به من بگه : خیلی خوشگلی! یه بوس به من بده!! فقط همین! ولی از بعد از فوتبال دستی کم کم برام آشنا شد ... حرکاتش رو زیر نظر می گرفتم و .... همین احساس رو راجع به اون داشتم ... امشب خیلی خسته ام ... بقیه ش رو احتمالا در یکی دوشب آینده خواهم نوشت ... دیشب داشتم فکر میکردم این اولین باریه که کسی انقدر از دست من عصبانی و ناراحته و مطمئنا من جایی روزی ضربه ش رو می خورم که کسی منو نخواد! کسی منو پس بزنه! حالا به هر دلیلی! درست یا غلط! و امشب این اتفاق دقیقا افتاد! دیشب با مو چت کردم و اون جوری شد و امشب با اون ... حوصله ی توضیح دادن ندارم و فقط برای ثبت در تاریخ نوشتم که بدونم چوب خدا صدا نداره ... میشه بهش گفت شکست عشقی اُر وات؟ * بیشتر از اینکه ناراحت باشم یا حالم گرفته شده باشه از برگشت دوست دخترش یا حتی خوش حال باشم ازینکه من انقدر براش اهمیت داشتم که اومد و بهم گفت که من ازت خیلی خوشم اومده بود ولی نسبت به اون احساس مسئولیت می کنم٬ یا نمیدونم هر احساس دیگه ایی ... احساس می کنم تقاصش رو خدا از من پس گرفت! تقاص خیانت؟! یا حالا هر چیز دیگه ایی که من به مو کرده بودم ... نمیدونم الان باید احساس سبک بالی کنم٬ حالم گرفته شده باشه٬ خوش حال باشم یا ناراحت ... ولی خب این اتفاق دلیل نمیشه که حال روحی من بهتر شده باشه! که بدتر هم شد ... هــــــــــــــوم٬ دنیای عجیبیه به خدا ... هیچ چیزی ... تاکید می کنم .. هیچ چیزی بدتر از این نیست ... که یکی بهت بگه : توی این سه سال٬ هیچ عشقی بین ما نبوده٬ که اگه می بود٬ الان اینجا نبودیم! مثل این می مونه که با یه تفنگ پر٬ توی چشمات خالی کنه تفنگ پر رو! هیچ چیزی .... باز هم تاکید می کنم ... هیچ چیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزی .... بدتر از این نیست که سه سال از زندگیت ... سه سال گریه هات .... سه سال زندگیت .... سه سال گریه هات .... ســـــــــــــــــــــــــــه سال وایسادن جلو عالم و آدم٬ بره زیر سوال ... سوال چیه؟! بره به فاک! بره به گـــــــــــــــــــــــــــــا !!! بعد ... مسئول همه ی این اتفاقات هم تویی!! بعد حس می کنی ... حس می کنی ... دلت میخواد .... دلت می خواد ... نه ... دلت میخواد ... دلت مرگ می خواد و نیستی ... دلت می خواد وقتی اون گلوله ها توی تخم چشمات خالی شدن٬ چشمات رو ببندی و دیگه بعدش رو نبینی ... دیگه نباشی ... دلت آغوش می خواد ... دلت تنگ میشه ... دلت مرگ می خواد .... تو شرایط روحی خوبی نیستم. اصلا. آهنگ بنیامین ٬ همونی که میگه " میدونم یه وقتایی دلت برام تنگ میشه ... تو خیابونو نگاه می کنی از پشت شیشه! " عوض گرفتن سه سال از زندگیم٬ اینو بهم داد ... فقط همینو!
| Design By : Night Skin |


