تبليغاتX
زن باکره


زن باکره

 

تو وبلاگ مشترکم با مو داشتم نگاه میکردم به نوشته های این یکی دو ماه اخیر. به غیر از دو تا متن که من در جواب گلایه های مو نوشتم بقیه هم متعلق به خودش هستن. تو هر کدوم به یه چیزی اشاره کرده که من اصلا یادم نبوده! مثلا یکیش به سالگرد هجری خواستگاری اومدنش! تو یکیش به سالگرد معاف شدن سربازیش و وقتی زنگ زد به من و من جیغ زدم و ... درصورتی که من هیچ کدوم اینارو یادم نبوده. چون وقتی بوده که من از عشقش دلسرد شده بودم! از خودش و همه چیزهایی که مربوط من اون سه سال زندگی مون میشدن ...

زندگی مـــــــــــــــــــــــون!!!!؟!! آره زندگی مون! هه! خنده داره! عجب پارادوکس عجیبی!

بی خیال ...

اون شب من به مو گفتم که دیگه حق نداره بهم زنگ بزنه. آخه جریان داشت. داداش بزرگه ی من عکس های مسافرت دو نفره ی من و مو به کیش رو کشف کرده بود!! خب هیچی به من نگفت . ولی از وقتی فهمیده بود من دارم میرم خارج گیر داده بود که اگر بذارید ریرا تنهایی بره من هم این عکس ها رو به بابا نشون میدم!! خب بابام خبر دار شده بود که منو مو دوتایی باهم رفتیم کیش ولی عکس ها رو ندیده بود که اگر میدید انصافا اگر منو نمیکشت یه مرد ایرانی نبود!!  خلاصه تو همین گیر و دارها بودیم که من قسم خوردم که این رابطه تموم شدست و باور کنید خیلی وقته که تموم شده و اصلا هم ربطی به سفر من نداره! آخه اینجایی که من دارم میرم با کشتی تا کشور مو شاید ۱۵ دقیقه راه باشه! خب مسلمه که همه نگران میشن! مخصوصا داداش بزرگه! خلاصه قسم و آیه و ازون طرف هم داداشه قبل ازینکه من از زنجان ( یا در حقیقت همون شمال ) برگردم مامانم رو حسابی پرکرده بود که آره این دختره دیگه ول شده! هرکاری دلش میخواد میکنه! کلی صفحه گذاشته بود پشتم! منم که اومدم مامان و بابام - بیشتر مامانم - شاکی که چیه و چی کار میکنی و کلی هم تهمت این وسط ها نصیب من شد! هنوز یک ساعت نگذشته از دعوای من و مامان که مو زنگ زد بهم و منم که تو این وسط مو رو از همه بیشتر مقصر می دونستم که هی مدل به مدل بهم ژست های عاشقونه میداد تو بغلش ... خب معلومه دیگه! همین میشه! عصبانی و ناراحت بودم. زنگ که زد خیلی بهش توپیدم و گفت چرا این چند روز بهم زنگ نزدی گفتم دلم نمیخواست صداتو بشنوم و بعد از کلی اصرار بهش خلاصه ایی از اتفاقات رو گفتم و گفتم که مقصر میدونم تورو! گفت چرا! گفتم چون هیچ کاری واسه من نکردی! می تونستی آبروم رو جلوی خونوادم بخری ولی با آوردن یه دونه نیم سکه که هل هلی بود و تازه از دائیت هم گرفته بودیش و حتی یه بسته بندی جالبی هم نداشت برداشتی آوردی ... فکر نکردی من هم باید به خونوادم جواب گو باشم! تو که دستت تو جیب خودت بود! تو که داشتی همه ی هزینه ها رو خودت میدادی! چرا باید مامانت نظر بده!!! چرا زمانی که بهت پارسال گفتم تموم تو نشستی زمین و منتظر شدی تا من تموم کنم! حتی یه بار بهم زنگ نزدی! الانم می ترسی چی؟! بهت بگم تموم میری و پشت سرتم نگاه نمیکنی ... من نمیخوامت دیگه!! تموم!! می فهمی تموم؟!!

هی وسطهای حرفهای من قربون صدقه م میرفت. بهش با تحکم گفتم حق نداری به من بگی عزیز دل!! که نیستم! هرچی میگفت من میزدم تو برجکش! تا اینکه بهش گفتم حق نداره دیگه بهم زنگ بزنه ...

تا اینکه دیشب من و مامانم بیرون بودیم و من پشت فرمون داشتم به چارلی مسیج میدادم که قربونت بشم من و مامان اومدیم بیرون که نگو همین دکمه ی سند رو زدم همزمان مو هم بهم زنگ زده و به جای اینکه مسیج سند بشه من به تلفن مو جواب دادم!!! داشتم مامانم رو پیاده میکردم که بره مغازه ایی و با مامانم کلی هم صحبت کردم و همین مامان پیاده شد به تلفنم نگاه کردم که دیدم علامت تلفن جواب داده شده توی مسیج باز چارلی خودنمایی میکنه. الو الو کردم دیدم صدای مو میاد شروع کردم به حرف زدن گفتم چی کارم داری زنگ زدی؟ گفت همین طوری عزیزم زنگ زدم حالت رو بپرسم! من هم که دیگه اصلا دوستش ندارم٬ پریدم بهش که : مگه بهت نگفتم بهم زنگ نزن؟!! واسه چی بهم زنگ زدی؟!

گفت ببخشید زنگ زدم و قطع کرد.

شب دیدم توی وبلاگ مشترک نوشته که : توی عمرم تا حالا هیچ کسی باهام انقدر گستاخانه صحبت نکرده بود که تو کردی! اگه من میخواستم در نظر بگیرم این رابطه خیلی وقت پیش همون موقع که تو ترکم کردی باید تموم میشد! اما این دفعه اگه تمومش کنی دیگه راه برگشتی نداری!!! ( هه! فکر کن؟!! ) اصلا نوع رابطه مون به کنار٬ تو جایگاه اجتماعی من رو هم در نظر گرفتی و این طوری باهام حرف زدی؟!!! از هم صحبتی باهات متاسف شدم!

 

البته این متن رو چندین و چند بار ادیت کرده! بعد ظهر دیدم که ۴ بار بهم زنگ زده متنها من تو اتاق نبودم که جواب بدم. الان میدونم که چه حالی داره! الان عصبانیه از اینکه من چرا باهاش اون جوری حرف زدم و ازینکه نمیتونه این رو بهم انتقال بده حرصش دراومده!! واسم مهم نیست.. چارلی برام مهمه ... اون هیچ کاری توی عمرش برای من نکرد جز اینکه باعث شد من کنارش بخوابم و تصمیم بگیرم که از دختر بودن دربیام بیرون! که خوش بختانه خدارو صد هزار مرتبه شکر نتونست! حس کاذبش موند رو دلش که اون داماد منه! اون بود که منو عــــ.ر.و.ســــــ کرد! هه!

مو خیلی خوش حالم که به جایی رسیدم که بتونم بهت بگم :

ازت متنفرم!! از تویی که سه سال زندگی منو داغون کردی و نذاشتی من عاشق کسی بشم که نزدیک خودم باشه متنفرم!! خیلی خوش حالم که از ضمیر ناخوداگاهم هم رفتی!!

 

برای دوستی که کامنت خصوصی میذاره " م " :
میدونی رفیق ... تو باید قلب و روحت رو آزاد بذاری ... از فکر خیانت بیا بیرون. می بینی که " مو " واست کمرنگ و کمرنگ تر میشه ... می بینی که " چارلی " اونقدر برات از وقت و جون و مالش مایه میذاره که کم کم عاشقش میشی ... فقط باید اون پیله ی ترس و تنهایی رو از دور خودت باز کنی ....

 

* زمانی که اینجا شروع کردم به نوشتن هدفم فقط فقط تخلیه روانی بود! کم کم با برگشت و خوندن نوشته های قبلیم فهمیدم که چقدر خاطره نویسی و خوندن نوشته های قدیمی برام لذت بخشه! اینکه چی فکر میکردم و چی شده جالبه .... کم کم چند تا دوست پیدا کردم که نظراتشون رو برام می نوشتن. موافق یا مخالف! مهم این بود که داشتم خونده میشدم و نقد میشدم. هم خوب بود هم بد! خوب ازین نظر که خودم بودم و بد ازین نظر که گاها اشتباه فهمیده میشدم. ولی واسم مهم نیست. همینکه بعضی ها باهام همذات پنداری میکنن٬ بعضی ها از بی پرده نوشتن و رک بودنم خوششون میاد٬ همینکه بعضی ها چشم هاشون رو به روی واقعیت های جامعه بهتر باز میکنن و همینکه ممکنه پسری با خوندن این نوشته های من به رفتارهای اشتباهش توی رابطه ایی پی ببره .... واسه من اینا لذت بخشن.

اگه دوست دارید نسبت به بی پرده نوشتنم شوق و ذوق بیشتری نشون بدم نقدم کنید. کامنت بذارید. خواهشا توهین نکنید. فحش ندید. از من یا عقاید و روش زندگیم خوشتون نمیاد بحثش جداست! فحش ندید. در ضمن به هیچ عنوان هیچ تمایلی به آشنایی با شما خانوم ها و آقایون محترم خارج از نت ندارم. لطفا آدرس٬ تلفن٬ ایمیل یا هر آدرسی برام نذارید که بی جواب میمونه.

با تشکر : روابط عمومی ریرا !

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 21:24 توسط ریرا| |

 

دیشب داشتم به این فکر می کردم که چرا از اتفاقاتی که توی این یه هفته گذشته دلم نمیخواد بنویسم٬ بعد دیدم من دارم سانسور میکنم خودم رو! از ترس نقد اشتباه٬ برداشت اشتباه میخوام به خودم و خاطرات خودم خیانت کنم!

برام مهم نخواهد بود کسی که اینجارو میخونه راجع به من چه فکری میکنه! این مشکل ذهن اوناست نه خاطرات من.

روز ۳ شنبه رفتم زنجان. کمی از کارهام رو انجام دادم و روز ۴شنبه عصری آرش موهام رو هایلایت کرد٬ خیلی باحال شده بود. ۵شنبه صبح رفتم دانشگاه تا ظهر کارهام رو کردم و ساعت یک بود که زنجان رو به مقصد تهران ترک کردم. ساعت ۳:۴۵ پیش چارلی بودم! همه رو ۱۸۰ تا اومدم و تهران هم که رسیدم انداختم ستاری و بعد چمران و بعد نیایش و بعد صدر و کاوه شمالی و آخر هم پیش چارلی . ۲ تا ماشینه رفتیم گیشا که چارلی روی کوپه یه سیستم ببنده ( ایراد داشت ) تا آماده بشه باهم دوتایی پیاده رفتیم تو پاساژ گیشا دور زدیم و حرف زدیم. وقتی آماده شد یکی از دوستای چارلی اومد کوپه رو گرفت شب میخواست بره مهمونی. بعد ازینکه ماشین رو دادیم به اون رفتیم تجریش پیش پسردایی چارلی. قرار بود من در نقش دوست دختر پسردایی چارلی قرار بگیرم تا زن شوهرداری که قبل از ازدواجش با پسردایی چارلی دوست بود و الان تو نقش یه مزاحم دوباره برگشته بود به سمت پسرداییِ با دیدن من کف بر بشه و بی خیال دوست پسر سابق! نزدیک تندیس چارلی رو از ماشین پیاده کردیم و نزدیکی های تندیس پسرداییش بهم گفت اگه بهت حرفی زد بگو من به احترام فلانی - همون خود پسردایی ِ - بهت حرفی نمیزنم. دیگه یه دختری حدودا ۲۷-۸ ساله اومد نشست توی ماشین٬ روبروی سوپر استار تندیس٬ با من دست داد و خیلی خونسرد به پسردایی چارلی گفت : اینه اون دختری که میخوای باهاش ازدواج کنی؟ من نگاهشون نمیکردم به روبرو نگاه میکردم و ساکت بودم. پسرداییش برگشت گفت آره . من خیلی هم دوستش دارم. دلم نمیخواد مزاحم زندگی مون بشی. دختره کمی ساکت موند و برگشت گفت : ولی میدونی که من دوستت دارم. این چیزا هم نمیتونه نظر منو عوض کنه! خلاصه کمی حرف زدن. نیازی نشد که من حرفی بزنم و بعد دختره رفت. همش تو ذهنم میگفتم این دختره چی میگه؟!! اگه تو واقعا دوستش داشتی ۸ ماه پیش نمی رفتی بی خبر زن اون یاروئه بشی که!! حالا الان برگشتی چی میگی؟؟ جالبیش هم اینجا بود که ترسی از شوهرش نداشت!

خلاصه بعد ازینکه فیلم بازی کردیم رفتیم دوباره طرف جلال آل احمد من پایان نامه ی یکی از اساتیدم رو به استاد خودش تحویل دادم و بعد یکی از دوستای چارلی زنگ زد که تو کامرانیه یه مهمونی ِ پاشو با ریرا بیا. این دوستش همونیه که دو تایی باهم خوانندگی میکنن. خلاصه نزدیکی های ساعت ۱۱ بود که ما رفتیم مهمونی. اوه! عجب مهمونی خفنی بود! بهمون گفته بودن که ســـ.ــاســـ.ــی مـــ.ـــانکن خوانندشه ولی خب اون نبود. یه دی جی معمولی اومده بود. از خونهه هرچی بگم کم گفتم. البته خونهه یه کمی مشکوک میزد چون هیچی اسباب اثاثیه توش نبود. یه میز بیلیارد بزرگ توی حالش بود٬ با ۳ تا دونه مبل راحتی و بقیش صندلی های اجاره ایی بود. توی اتاق خواب ها هم که رفتیم لباس عوض کنیم هیچی نبود! فقط وسط یکی از اتاق خواب ها ۲ تا بالش و یه پتو بود!! ولی خونه ی خیلی قشنگی بود. چارلی کمی مست کرده بود و منو مدام میبرد اون اتاق خوابه پشت در! تموم صورتم رو ماچ مالی میکرد و هی میگفت به خدا ریرا تو زنم بشو من ده تای این واست خونه زندگی درست می کنم! آخه خونهه دکوراسیون و معماری داخلیش خدا بود! دخترهایی که اونجا بودن همه خیلی فشن بودن٬ خیلی خوش تیپ! خب من تیپی نزده بودم چون من اصلا نمیدونستم که قراره بریم مهمونی! لباس مهمونی همراه خودم نیاورده بودم. یه لباس خیلی معمولی تنم بود. ولی خب٬ رنگ موهام خیلی باحال بود و از طرفی اگه نخوام از خودم تعریف کنم حداقل نسبت به دخترهایی که اونجا بودن خیلی خوشگل بودم. اینو از نگاه های زیاد پسرها و خود دخترها میگم. آخه آرایشی هم نداشتم. از صبحش که از خوابگاه زده بودم بیرون تا آخر شب همون آرایشم بود و کلا دیگه آرایش زیاد که نمیکنم اون موقع هم همه چیم پاک شده بود! اما با این حال قیافه م باحال بود! ( هیچ بقالی نمیگه ماست من ترشه! ) آخر شب رفتیم ماشین رو از دوستش گرفتیم با چارلی رفتیم ماشین باباش رو گذاشت خونه و با کوپهه انداختیم تو جاده. من بودم و چارلی و پسردایی چارلی. اوایل جاده من جلو نشسته بودم ولی کم کم انقدر خوابم گرفت که اومدم عقب نشستم و گرفتم خوابیدم. ساعت ۴ صبح رسیدیم چالوس و رفتیم خونه ی یکی از دوستای چارلی. پسرداییش تو حال خوابید و من و چارلی تو اتاق دوستش. دوستش چند ماه پیش زنش رو طلاق داده بود. صبح جمعه زدیم بیرون و ناهار رفتیم رستوران وسط آب و بعدش قایق سوار شدیم . البته مهرداد دوست چارلی هم اومده بود پیش ما. کمی بعدش رفتیم دنبال دخترخاله ی چارلی و ۵ تایی رفتیم دور زدیم و اول رفتیم تنکابن٬ سورتمه و کارتینگ و بعد هم رفتیم عباس آباد. شیشه گرفتیم رفتیم اونجا تو یه رستوران جوجه کباب و شیشه و ... خلاصه حال داد. شب رفتیم دخترخاله ی چارلی رو رسوندیم و بعدش مهرداد و پسردایی چارلی اومدن شب پیش ما. فردا صبحش٬ شنبه من و چارلی رفتیم دانشگاه آزاد یه شهر دیگه واسه تهیه صورت حساب و گرفتن پول اجاره بهای واحد هایی که دانشگاه آزاد از هتل چارلی اینا اجاره کرده بود٬ من چارلی رو جلوی در پیاده کردم و وقتی حوصله م سر رفت رفتم توی اون بلوار بالا پایین کردم! عجب ماشین هایی اونجا بود! همه پلاک تهران و همه پسرهای باحال! تنها دختری که باهاشون کورس مینداخت من بودم! هر کدومشون گیر میداد بهم انگشت حلقه م رو که یه حلقه انداخته بودم توش میبردم بالا و بهشون نشون میدادم. دنبال شماره گرفتن نبودم فقط میخواستم کورس بندازم. تو زنجان هم که بودم چندین نفر که بهم شماره دادن به همشون میگفتم که دوست پسر دارم و خیلی هم دوستش دارم! خلاصه بعد از کلی کورس انداختن چارلی هم زنگ زد بهم که کارش تموم شده و رفتم دنبالش. جلوی در دانشگاه وایساده بودم که یکی ازون پسرهایی که اون آخراش به جمع کورس اندازان پیوسته بود اومد دم ماشین و کارتش رو داد دستم و گفت فردا بیا مطبم چسب بینیت رو باز کنم! گفتم من دوست پسر دارم و خیلی هم دوستش دارم. داشتم اینو میگفتم که شنیدم چارلی گفت : خانومم!! راست میگه! من دوست پسرشم! امری دارید به من بگید؟! پسررو میگی! مرده بود!! ۲پا داشت ۴ پا دیگه هم قرض کرد و رفت. حالا من تو دلم میگفتم یا امام زمان! الان این شاکی میشه! برگشت گفت : ریرا خیلی دوستت دارم. وقتی به بقیه پسرا اینجوری میگی من بیشتر عاشقت میشم! حال میکنم پسرای دیگه تو کف تو هستن و تو بهشون میگی نه! اما ازین به بعد نگو دوست پسر داری بگو شوهر داری!!!!!  حالا منو میگی! خندم گرفته! اما اگه میخندیدم این حرصش درمیومد. هیچی نگفتم گفتم باشه. دیگه رفتیم دنبال مهرداد و پسرداییش و رفتیم ناهار و دوباره بعد از ناهار رفتیم کارتینگ تنکابن و سورتمه و بعد رفتیم چارلی یه سر به باباش زد ٬ اومدیم تو ماشین چارلی گفت شما ۲ تا ( به پسرا ) برید واسه بابام قوطی بگیرید من و ریرا میریم خونه اسباب ها رو جمع کنیم که اومدید بزنیم به جاده. گفتن اکی. حالا ما رفتیم خونه این لــ.خــ.ط شد! میگم دیوونه الان اینا میان! میگه من حالیم نیست! من میخوام!!! فکر کن به زورررررر ! بعد یهو وسطاش اینا زنگ در بالا رو زدن!!!!!  حالا منم هی به این چارلی فحش میدم که خاک تو سرت! آبرومون رفت! این چارلی هم یه شلوار پوشید رفت درو باز کرد! هیچی دیگه آبرومون رفت!

ازون طرف هم تو ماشین گفت شما دو تا بشینید جلو ما عقب میشینیم. البته اول جاده خیلی گریه کردیم. هم من هم اون. من بیشتر به خاطر بخت خودم.

داشتم به این فکر می کردم که من چقدرر بدبختم! اون روزگاری که چارلی پیشم بود! من عاشق یکی بودم که فرسنگ ها با من فاصله داشت٬ دو ساعت و نیم با من اختلاف ساعت داشت! حالا الان که دارم میرم نزدیکی های اون ٬ عاشق چارلی شدم! تو روزهای آخری که اینجام عاشقش شدم! دارم ترکش میکنم. دارم میرم که منم باهاش دو ساعت و نیم اختلاف ساعت داشته باشم و فرسنگ ها ازش دور بشم! دوباره مثل قبل دور . دور ِ دور! بدبختم نه؟!!! چارلی سرش رو گذاشته بود رو پاهای من و منم بی اختیار همین طور های های اشک میریختم و چارلی هم گریه میکرد. طاقت دیدن اشک هاشو نداشتم. سرشو بهم صورتم فشار میدادم و. .... عجب شبی بود! آسمون بارون و برف قاطی میبارید. مهرداد و پسرداییش هم فهمیده بودن ما داریم گریه می کنیم .... نزدیکی های ساعت ۸ بود راه افتادیم و به خاطر خرابی جاده و هوا ساعت ۱۲ تازه رسیدیدم کرج. همچنان بارون و برف میومد. قرار بود شب بریم خونه ی فرشته و محمد. دوستای من ٬ همونایی که من بهشون پس اندازم رو داده بودم.دیگه پسردایی چارلی رو رسوندیم خونشون و ازون طرف اومدیم دنبال یکی دیگه از دوستای چارلی٬ ایمان. و با ایمان و مهرداد و چارلی ۴ تایی رفتیم زنجان. نزدیکی های ساعت ۴ صبح بود که رسیدیم خونشون. طفلکی ها خونه شون یه خوابه بود٬ بندگان خدا اون یه خواب رو داده بودن به ما و خودشون توی هال خوابیدن. من صبح ساعت ۸ باید میرفتم دانشگاه. نتونستم برم و به جای ساعت ۸ ساعت  ۱۱ رفتم. کارهام انجام شد ولی محمد اصرار میکرد که بمونید پیش ما. دیگه من زنگ زدم خونه و اکی کردم و موندیم. شب آخری که زنجان بودیم جز شب های به یاد موندنی زندگی منه. چارلی پرحرارت بود و عاشق. من عاشق تر و شیفته تر از چارلی . هیچ وقت یادم نمیره ....

بالاخره صبح شد و ... باید می رفتیم ... ساعت ۱۱ حرکت کردیم و ...

ساعت ۲:۳۰ بود که من خونه بودم. نزدیکی های غروب مو زنگ زد بهم. اصلا دیگه حتی دلم نمیخواست صداشو بشنوم. توی این چند روز دیدم که چارلی چطوری مثل پروانه دور من میگشت. چطوری با نگاه های عاشقونه ش بهم نگاه میکرد. همه متوجه این عشق و علاقه ش به من شده بودن. فرشته که میگفت به خدا خری اگه زن چارلی نشی! بعد مو ...

بهش گفتم دیگه اصلا دلم نمیخواد حتی صداتو بشنم. برام تموم شدی. گفت به این راحتی ها نیست ... گفتم چرا ... تموم شد ... بهم دیگه زنگ نزن. هی میگفت قربونت بشم! عزیز دلم! با تحکم بهش گفتم این جوری صدام نکن!!

بهم گفت قول بده اومدی اینجا بهم خبر بدی. ( نگفتم که بلیط خریدم ) گفتم قول نمیدم!

خلاصه تموم شد . تمومش کردم. اصلا دیگه حتی دلم نمیخواد صداش رو بشنوم.

دلم میخواد با چارلی ازدواج کنم. پسر خیلی خوبیه.

 

پ . ن : امروز تهران غوغا بود . من به مردم ایران افتخار میکنم ...

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 15:8 توسط ریرا| |

 

یه هفته ی رویایی با چارلی گذشت. انقدر اینجا خواننده های ناشناس و ساکت داره که دلم نمیخواد از اتفاق هایی که توی این روزها به من گذشت حرفی بزنم.

فقط در همین حد بنویسم که من تو رابطه ی قبلیم با مو زن نشده بودم. شاید اسم وبلاگ تا الان بی مسما بوده. چون من دختر بودم.

دلم برای چارلی تنگ میشه.

چند ساعت بیشتر نیست که اومدم خونه.

خیلی خوش گذشت. خیلی زیاد.

 

پ. ن : برای یادآوری خودم : کپســـــــــــــول!

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 17:28 توسط ریرا| |

 

خب با سلامتی فردا با ماشین چارلی دارم میرم زنــــــ.جـــ.ان! خواستم یه سلامی خدمت تمام دوستان مقیم مرکز از همین جا عرض کنم و اگه دیدید یه کوپه جلوتون ویژ داد بدونید منم نگران نباشید!

والا ندید بدید نیستم به خدا! اما آخه دلیل داشت نوشتن اینکه. آقا به این قیافه ی  مظلوم چارلی نگاه نکنید! بی شرف رفته رو ماشین جی پی اس بسته! گیر داده که نمیخواد با ماشین خودت بری بیا با این برو! من اینو واسه تو خریدم! از سه چار روز پیشم من هرچی قسم آیه که نمیخوام! من خودم میرم! گوش نداد که! اولش نمیدونستم این چرا انقدر گیر داده! فکر میکردم بچه م چقدر آخه مهر و محبت! چقدر! بعد که فهمیدم آه از نهادم در اومد! یعنی خودش گفتا؟! نیمه مست بود٬ من هم گیر داده بودم که چارلی به خدا خودم میرم نمیخوام امانت دستم باشه! گفت فکر کردی چی؟ اینو میدم بهت که کنترلت کنم!  منو میگی! مرده بودم از خنده!  خب کنترل کنه! والا! بچه می ترسونه؟!  ( چهره ی واقعی الان من =>   )

بعله. ۵ شنبه هم قراره با یکی از دوستاش و خانومش بریم هتل چارلی اینا و کلا برنامه زنـــ.جان اومدنش رو کنسل کردم . یعنی دیدم این واسه اومدن خونه ی آرش اینا هی ناز میکنه جای دیگه ایی هم که نیست بریم پیشنهاد دادم بریم شمال که مقبول واقع شد! البته من گفتم بریم اصفهان! بعد ازونجایی که همیشه تو رابطه ی ما حرف حرف منه!! قراره بریم شمال!  البته هنوز صد در صد معلوم نیست. اگه من کارهام تموم بشه میریم وگرنه که همون میمونیم زنج و سماخ! می مکیم!

بلیطم رو هم گرفتم. ۸ نوامبر دارم از ایران میرم. حدودا دو هفته دیگه.

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 0:51 توسط ریرا| |


Design By : Night Skin